سه شنبه پیش با موری بودم ، او مثل همیشه شاداب و سر زنده و پر امید با چشمانی پر از احساس و با بدنی سرد و خسته به من نگاه می کرد تا آخرین تجربه های زندگی اش را به من هدیه بدهد:
موری :
+ الان مشغول جداکردن خودم از یک تجربه هستم .
+ به هیچ چیز نچسب ؛ چون همه چیز ناپایدار است .
+ هر احساسی را که می خواهی در نظر بگیر ، عشق به یک زن ، غم از دست دادن یک عزیز و یا ترس و درد از یک بیماری مرگبار ، اگر احساساتت را نگهداری و اگر به خودت اجازه ندهی که بطور کامل از میان آنها بگذری ، هرگز نمی توانی خودت را جدا کنی ، زیرا سرت سخت سرگرم ترسیدن است ، از درد می ترسی ، از ماتم می ترسی ، از آسیب پذیری حاصل از عشق می ترسی ، اما اگر خودت را داخل این احساسات بیندازی، اگر به خودت اجازه دهی که در تمام راه در آن کاملا غوطه ور شوی ، آنها را تمام و کمال تجربه می کنی ، آنگاه تو می دانی درد چیست ، می دانی عشق چیست ، می دانی ماتم چیست ، و فقط آن زمان است که می توانی بگوئی : بسیار خوب ، من آن احساس را تجربه کرده ام . آن احساس را می شناسم ، حالا نیاز دارم که برای لحظه ایی خودم را از آن احساس جدا کنم .