چگونه مرا درک می کنی ،
آیا این را با تکیه بر تکرار پیوسته این جمله می گویی ، یا با تکیه بر اشک هایی که می ریزی ،
اشک هایی که چون درون خود ارزشی را حمل نمی کنند و خالی از درک اند ، چون به پایین می افتند ، در بین راه خشک و و در یادها محو می شوند .
آیا می دانی که ،
درک کردن به قطره اشکی است که در حدقه چشم می ماند ،
و مات و مبهوت در حیرت آنچه از دریچه نگاه می بیند ، می ماند .
وآنگاه آنچنان در خود می پیچید که همچون مردابی در خود فرو می ریزد ،
و بغض گلو را سیراب می کند ،
و به دل می رسد ،
و حکایت می کند برای دل آنچه را که دیده ،
و دل فریاد می کشد از آنچه شنیده ، همچون فریادی در بین کوه ها ، که هزاران بار در کالبد جسم تکرار می شود ،
و از فریاد دل ، روح سرگردان ، چون رعدی جیغ می کشد ،
و به جسم باز می گردد ،
و قلب را به تپش وا می نهد ،
و قلب در درد و شوق ، عشق را می سراید ،
و عشق بر جان جاری می شود ،
آنگاه لب همراه با قطره اشکی که در تاج نگاهش دارد و کلامی که از بغض گلویش گذشته به آرامی یک سکوت در دلت می گوید :
تو را درک می کنم .