سر در گناهان مردمان ایران زمین می اندازی و میوه های تلخ این و آن را از هر جای دنیا می چینی و در سینی بزرگ گرد آورده و سپس تزیین می کنی ، آن گاه سینی را بر جلوی این و آن می بری ،
و با کرشمه می گویی بفرمائید : خیرات است .
خیرات با میوه های درختان دیگران !
چرا چنین می کنی ، می خواهی با خروار کردن گناهان دیگران تفاوت شرافت خود را به نمایش بگذاری.
چرا چنین می کنی ، خورشید خدا با دستان لطیفش نور چشمان خدا را از فرسنگ های دور می آورد و بر زمین می تاباند ، تا زیبایی و پاکی روزها را نشان دهد ، آنگاه شما سینی از کفر جمع کرده و در برابر نور خورشید قرار می دهید تا خورشید را به کسوف بکشانید و روزها را به شب تبدیل کنید ، آیا می خواهی با این کار جامه خاکستری خود را از دیدمان چشمان دیگران بپوشانی و رد پاهای خود را با ظلمت دیگران پُر و محو کنی.
براستی که اگر خدای مهربان می خواست ، همه را از یک امت می آفرید ،
و اگر می خواست ، تنها روز و یا تنها شب را در سفره ی آسمانی ما قرار می داد ، همان طوری که در جاهایی این چنین کرده است .
برای من تفاوتی ندارد چون
من تفاوت را در میان شاخک های یک مورچه
و ما بین قطره های اشکی که با شادی پُر شده است .
و بین دانه های تسبیحی که به دست تو به خُسران می روند ،
احساس می کنم ،
شما راه را از انتها به ابتدا طی می کنید ،
شما ابتدا نامه های معشوق را حفظ می کنید ، و سپس ادعای عاشقی می کنید .
آیا یک عاشق متوجه می شود که چه زمانی نامه های معشوقش را از بر کرده است .
شما دلال دلایل هستید ، تا جواب هر سوال را با هزاران پاسخ ، توجیه کنید .
آیا نمی شود هزاران سوال را با یک پاسخ جواب داد ، وقتی خود پاسخ درصورت تمام سوال ها آمده است.
شما راه را از انتها به ابتدا طی می کنید ،
و در پایان زندگی ، در نقطه مرگ از ابتدای آن می گذرید .
شما پس از مرگ خود را در سرزمین دیگری خواهید دید ،
سرزمینی که در آن خبری از خدای شما نیست ،
و خدایانی که در ذهن خود و در زیر این تفاوت مخفی کرده اید را در آنجا نخواهید یافت ،
شما پس از مرگ خود را در سرزمینی عجیب و ناشناخته و به دور از اعتقاداتتان خواهید یافت .