Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

هادی ساعی

 

مدال های ذرین بر گردن هادی ساعی

 

اما

 

هادی ساعی عزیز ، خود مدال طلایی است بر گردن ایران و ایرانی

 

 

سر در گناهان مردمان ایران زمین می اندازی و میوه های تلخ این و آن را از هر جای دنیا می چینی و در سینی بزرگ  گرد آورده  و سپس تزیین می کنی  ، آن گاه سینی را بر جلوی این و آن می بری ،

 

و با کرشمه می گویی بفرمائید : خیرات است .

 

خیرات با میوه های درختان دیگران !

 

چرا چنین می کنی ، می خواهی  با خروار کردن گناهان دیگران تفاوت شرافت خود را به نمایش بگذاری.

چرا چنین می کنی ، خورشید خدا با دستان لطیفش نور چشمان خدا را از فرسنگ های دور می آورد و بر زمین می تاباند ، تا زیبایی و پاکی روزها را نشان دهد ، آنگاه شما سینی از کفر جمع کرده و در برابر نور خورشید قرار می دهید تا خورشید را به کسوف بکشانید و روزها را به شب تبدیل کنید ، آیا می خواهی با این کار جامه خاکستری خود را از دیدمان چشمان دیگران بپوشانی و رد پاهای خود را با ظلمت دیگران پُر و محو کنی.

 

براستی که اگر خدای مهربان می خواست ، همه را از یک امت می آفرید ،

 

و اگر می خواست ، تنها روز و یا تنها شب را در سفره ی آسمانی ما قرار می داد ، همان طوری که در جاهایی این چنین کرده است .

 

برای من تفاوتی ندارد چون

من تفاوت را در میان شاخک های یک مورچه

و ما بین قطره های اشکی که با شادی پُر شده است .

و بین دانه های تسبیحی که به دست تو به خُسران می روند ،

احساس می کنم ،

 

شما راه را از انتها به ابتدا طی می کنید ،

شما ابتدا نامه های معشوق را حفظ می کنید ، و سپس ادعای عاشقی می کنید .

آیا یک عاشق متوجه می شود که چه زمانی نامه های معشوقش را از بر کرده است .

شما دلال دلایل هستید ، تا جواب هر سوال را با هزاران پاسخ ، توجیه  کنید .

آیا نمی شود هزاران سوال را با یک پاسخ جواب داد ، وقتی خود پاسخ درصورت تمام سوال ها آمده است.

 

 

شما راه را از انتها به ابتدا طی می کنید ،

و در پایان زندگی ، در نقطه مرگ از ابتدای آن می گذرید .

شما پس از مرگ خود را در سرزمین دیگری خواهید دید ،

سرزمینی که در آن خبری از خدای شما نیست ،

و خدایانی که در ذهن خود و در زیر این تفاوت مخفی کرده اید را در آنجا نخواهید یافت ،

شما پس از مرگ خود را در سرزمینی عجیب و ناشناخته و  به دور از اعتقاداتتان خواهید یافت .

 

 

 

 

این روز ها سیگار می کشم ، بسیار بسیار

 

سیگاری که

 

تنباکوی ناب آن را از دلم تهیه می کنم

 

و در برگی که از لحظه های عمرم ساخته شده می پیچم

 

و با بوسه هایی به آن ، که همانا یاد توست

 

آتش گداخته اش از قلبم شعله ور می شود 

 

و دوده هاش ، افکارم را شکل می دهند

 

و خاکسترش ، حال و روزم را .

.

.

.

این روز ها سیگار می کشم ، بسیار بسیار .

 

 

تو را درک می کنم

 

چگونه مرا درک می کنی ،

 

آیا این را با تکیه بر تکرار پیوسته این جمله می گویی ، یا با تکیه بر اشک هایی که می ریزی ،

 

اشک هایی که چون درون خود ارزشی را حمل نمی کنند و خالی از درک اند  ، چون  به پایین می افتند ، در بین راه خشک و و در یادها محو می شوند .

 

آیا می دانی که ،

 

درک کردن به قطره اشکی است که در حدقه چشم می ماند ،

 

و مات و مبهوت در حیرت آنچه از دریچه نگاه  می بیند ، می ماند .

 

وآنگاه  آنچنان در خود می پیچید که همچون مردابی در خود فرو می ریزد ،

 

و بغض گلو را سیراب می کند ،

 

و  به دل می رسد ،

 

و حکایت می کند برای دل  آنچه را که دیده ،

 

و دل فریاد می کشد از آنچه شنیده ، همچون فریادی در بین کوه ها ، که  هزاران بار در کالبد جسم تکرار می شود ،

 

و از فریاد دل ، روح  سرگردان ،  چون رعدی جیغ می کشد ،

 

و به جسم باز می گردد ،

 

و قلب را به تپش وا می نهد ،

 

و قلب در درد و شوق ، عشق را می سراید ،

 

و عشق بر جان  جاری می شود  ،

 

آنگاه لب  همراه با قطره اشکی که در تاج نگاهش دارد و کلامی که از بغض گلویش گذشته به آرامی یک سکوت در دلت  می گوید :

 

تو را درک می کنم .

 

 

 

جُبران خلیل جُبران :

.

.

آیا  ندیده اید که پرندگان باغ ها ،

 

به جوجه هایشان پرواز می آموزند ؟

 

پس چرا به جوان هایتان در قید و بند بودن را آموزش می دهید .

 

آیا ندیده اید که گل های درّه ها ، دانه های خود را چگونه در زمین گرم نگاه می دارند ؟

 

پس چرا فرزندان تان را از تاریکی و سرما نجات نمی دهید .

.

.

 

 

 

امام علی (ع) :

 

والاترین درجه عقل ، معرفت به نفس خویشتن است .

 

مثل خود من .

مثل پرواز پرنده ، تو قفس ، از یک گوشه به یک گوشه ی دیگه

مثل خندین آب ، با خوردن سنگ تو چشاش

مثل لحظه ی رسیدن من و تو ، توی خواب غریبه ها

مثل یاد کردن تو ، از دل من ، اما تو خیال من

مثل خوشبختی سینا ، شب عید ، تو سفره ی هفت سین

مثل آواز خواندن و خوش بودن و گردش باد ، تو کوچه ها ، بدون یار

مثل دیدار شب و روز ، تو غروب لحظه ها

مثل تازگی فردا که همیشه ، می مونه ، پشت تاریکی ابرها

.

مثل خود من .

 

بهانه ایی داری تا با آن  ، امروز را خوش باشیم ؛ تا پایان شب

 

بهانه ایی داری تا با آن

 

گرمی روزهای تابستان را ،

 

سردی شب های زمستان را ،

 

و خزان پائیز را

 

تا رسیدن به لبخند شکوفه های بهاری طی کنیم

 

بهانه ایی داری تا با آن

 

از زیر سردی نگاه  دیگران ،

 

تمسخر حرف ها ،

 

و تلخی خنده ها

 

به سلامت عبور کنیم

 

بهانه ایی داری تا با آن

 

رنج  ثانیه ها ،

 

و غم لحظه ها را  

 

تا زنگ بیداری دل ها به پیش ببریم  

 

بهانه ایی داری تا با آن

 

گفتگوی رها شده ایی را پی بگیریم ،

 

و نوشته ی نا تمامی  را به پایان ببریم

 

بهانه ایی داری تا با آن

 

نفسی تازه کنیم ،

 

و  زندگی را از نو آغاز کنیم

 

بهانه ایی داری تا با آن

 

با خدا آشتی کنیم .

 

 

ای خورشید ، در نگاهم بتاب و جلایش باش

 

ای باران ، در من جاری باش و پاکی روح ام باش

 

ای کوه ، در اراده ام بمان و استوارش نگه دار

 

ای شب ، محرم رازهایم باش

 

ای  طبیعت ، در شادی و آرامش  لحظه هایم بنشین

 

ای مهتاب ، روشنایی راه ام باش

 

ای سحر ، امید زندگی ام باش

 

ای آفتاب ، در پشت سرم بتاب و گذشته ام را درخشان گردان

 

ای آسمان ، آشیانه ی اندیشه هایم باش

 

ای اختر ، وسعت خیالم باش

 

 

بندگان مرده و  برده های آزادی را ببین که چگونه همچون گرسوز بی شعله ایی خفته اند ،

 

آنگاه که من سرگردان در تاریکی خویش به آن ها می رسم .

 

و با خورده ایمانم ، فیتیله ی آن ها را روشن می کنم ،

 

آنها روشن می شوند ، نور را می بینند ، و از ایمان به آن می گویند ،

 

از ثواب کار من می گویند و تقاضا دارند که پولش را بپردازن ،

 

مداوم  حرف نخورده ایی را بازگو می کنن ،

 

به حرف می آیند ، سرحال می شوند  و راه درست را به من نشان می دهند ،

 

آنها تنها قدرت نشان دادن راه را دارند ، نه پیمودن آن را ، آن هم زمانی که نوری باشد .

 

آنها با تاریکی خاموش می شون و با روشنایی روشن .

 

اما اگر من سالیانی هم درتاریکی زیسته باشم ، و اگر در تاریکی مطلق فرو رفته باشم  ،

 نور را منکر نمی شوم .

 

چگونه خود را نفی کنم ، آن هم درجایی که تاریکی ، خود شاهد دیگری است .

 

 من در جستجوی نور هستم ، باید بروم .

آنها اهل رفتن نیستن ،

و من مسافری بیش نیستم .

آنها بسیار اهل همنشینی هستن ،

بسیار دوست می دارن که من هم در کنار آنها  بمانم ،

در کنار آنها بمانم تا هر روز و هر ساعت از راه و مسیر آن بگویند .

اطرافشان پرشده است از گرسوزهای خاموش و کم شعله و پرشعله ی ساکن،

که همگی بروی خاموشی است ، چون حرکتی نیست ، ایستادن ، نشستن ارمغان خاموشی است .

مرا به همنشینی گرم خویش دعوت می کنند ، ستایش آماده قربانی برده ها ست .

 

 

اگر کمی دیگر دراینجا بمانم ، من  هم گرفتار طلسم آنها می شوم ،

مجسمه ی شب نمایی می شوم که انتظار مسافری را می کشد  تا در عوض گرفتن نور آن  ،

راه  را به او نشان  دهد ، راهی که خود قدرت پیمودن آن را ندارد .

 

باید بروم .

 

 

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »